Part 2:
بیشتر از یک خواهر....🧸
"ویو هانول"
[ظهر/فرودگاه کره]
رسیده بودیم منتظر شون بودیم....
همین جوری داشتم تو اکسپلور دور دور میکردم که....
~هانول هانول داداشممممممممم!
+چ....داداش مننننننننننن!
دو تا مون بدو بدو رفتیم بغل داداشامون...
=دلت برام تنگ شده بود کوچولوم؟*جذاب*
+اره.*کیوت،ذوق*
_چخبر کوچولو؟
~سلامتییییییی!
"ویو فلیکس"
همینجوری داشتیم حرف میزدیم دیدم هانول نمیاد پایین پس محکم بغلش کردم اونم از خدا خواسته سرش رو به سینم تکیه داد.....چی؟خواب بود.....
=چخبر یونجو؟
~اواااا لیکسیییی*اینم از اینور میپره بغلش*
_هوی بچه بیا پایین!*جدی*
~نمیخوامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
=ولکن اینا رو هیون یکیشون رو بگیررررررر!
_بیا پایین*به یونجو میگه*
~نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
~کیوت من رو بگیر خب....
=عه نه.
~اره.
=نه.
~اره.
=نهـــــــــ!
_بالاخره؟
=بالاخره؟
_کدوم رو بگیرم؟
~جدیدا برات مهم نی من بغل کیماااا!
_فقط لیکسی ازداه پرو نشو...
"ویو هیونجین"
از این همه بحث بردیم پس اون جوجه رو از بغل لیکسی در اوردم....
چقدر کوچولو ع....چقدر خوشگلههه!بیخی هیون فقط یونجووووو!
بعد سه ساعت بحث همه رفتیم و سوار ماشین شدیم...تو راه جوجه رو پام بود و بیدار نشده بود!
{سی مین بعد}
رسیدیم و من دوباره اون رو بغل کردم...
وارد عمارت شدم و....
=اخرین بارته لمسش میکنیاااا!ببرش بالا...
_امر دیگه؟
=فعلا نه..
_پرو!
=احمق!
_خنگ!
=قلدر!
_کون....
~هویییی!
بیخیال شدم و رفتم سمت پله ها؛داشتم از پله ها بالا میرفتم که.....
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
"ویو هانول"
[ظهر/فرودگاه کره]
رسیده بودیم منتظر شون بودیم....
همین جوری داشتم تو اکسپلور دور دور میکردم که....
~هانول هانول داداشممممممممم!
+چ....داداش مننننننننننن!
دو تا مون بدو بدو رفتیم بغل داداشامون...
=دلت برام تنگ شده بود کوچولوم؟*جذاب*
+اره.*کیوت،ذوق*
_چخبر کوچولو؟
~سلامتییییییی!
"ویو فلیکس"
همینجوری داشتیم حرف میزدیم دیدم هانول نمیاد پایین پس محکم بغلش کردم اونم از خدا خواسته سرش رو به سینم تکیه داد.....چی؟خواب بود.....
=چخبر یونجو؟
~اواااا لیکسیییی*اینم از اینور میپره بغلش*
_هوی بچه بیا پایین!*جدی*
~نمیخوامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
=ولکن اینا رو هیون یکیشون رو بگیررررررر!
_بیا پایین*به یونجو میگه*
~نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
~کیوت من رو بگیر خب....
=عه نه.
~اره.
=نه.
~اره.
=نهـــــــــ!
_بالاخره؟
=بالاخره؟
_کدوم رو بگیرم؟
~جدیدا برات مهم نی من بغل کیماااا!
_فقط لیکسی ازداه پرو نشو...
"ویو هیونجین"
از این همه بحث بردیم پس اون جوجه رو از بغل لیکسی در اوردم....
چقدر کوچولو ع....چقدر خوشگلههه!بیخی هیون فقط یونجووووو!
بعد سه ساعت بحث همه رفتیم و سوار ماشین شدیم...تو راه جوجه رو پام بود و بیدار نشده بود!
{سی مین بعد}
رسیدیم و من دوباره اون رو بغل کردم...
وارد عمارت شدم و....
=اخرین بارته لمسش میکنیاااا!ببرش بالا...
_امر دیگه؟
=فعلا نه..
_پرو!
=احمق!
_خنگ!
=قلدر!
_کون....
~هویییی!
بیخیال شدم و رفتم سمت پله ها؛داشتم از پله ها بالا میرفتم که.....
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
- ۶۷۲
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط